مناجات روز جمعه ای با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
کویر تشنه شده قـلبم، ای سحاب! بیا تمـام زنـدگیام بیتو شد سـراب؛ بیا هزار جمعه گذشت و نقاب نگشودی به جان فاطمه این جمعه بینقـاب بیا مـباد آنکه بـیـایی و مُـرده بـاشـم من شتاب کن که اجـل میکند شتاب؛ بیا گذشت عمر و ندیدم تو را به بیداری کرامتی کن و امشب مرا به خواب بیا به کوچه کوچۀ شهرم ز خون دل همهشب بـرای آمـدنـت ریـخـتـم گـلاب؛ بــیـا گـنـاه مـن ره دیـدار بـسـته بر رویـم تو بـهـر دیـدن مـن از رهِ ثـواب بـیـا غروب جمعه شده، بیتو روزهای دلم به صبح جـمعـۀ من همچو آفـتاب بیا به دردهای به حـیـدر نگـفـتـۀ زهـرا به نـالـههای سـحـرگـاه بـوتـراب بـیا به سینهای که شکست از سُم ستور، قسم به صورتی که شد از خونِ سر خضاب بیا سرشک دیدۀ «میثم» به سیل شد تبدیل هـنـوز نـالـۀ او مـانده بیجـواب؛ بیا |